حکایت زندگی از نگاه اسکندر مقدونی
اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش مینشیند، با خود فکر میکند این مردم حقیقی اند یا اشباح هستند؟سپس به جایگاه ریش سفید ده میرسد و میبیند پیرمردی موی سفید ولاغر در چادری نشسته و عده ای به دور او جمع شده اند ، اسکندر جلو می رود و میگوید: تو بزرگ وریش سفید این مردمی؟پ
یرمرد میگوید: آری من خدمتگزار این مردم هستم.اسکندرمیگوید: اگر بخواهم تو را بکشم چه میکنی؟
پیرمردآرام میگوید:خب بکش، خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!
اسکندر میگوید: پس تو را نمیکشم تا به خدایت ثابت کنم عمرتو دست من است!
پیرمرد میگوید: باز هم خواست خداست که بمانم وبار گناهم در این دنیا افزون گردد.
اسکندر سر درگم و متحیر میگوید: ای پیرمرد من تو را نمیکشم ولی شرطی دارم.
پیرمرد میگوید: اگر می خواهی مرا بکش ولی شرط را نمیپذیرم!
اسکندر-ناچار وکلافه- میگوید: خیلی خوب، دو سوال دارم ، جواب مرا بده و من از اینجا میروم.
پیرمرد میگوید: بپرس!
اسکندر میپرسد: چرا جلوی هرخانه چاله ای شبیه قبر است؟
پیرمرد میگوید:
علتش آن است که هر صبح وقتی یکی ازما از خانه بیرون می آییم ، به خود میگوییم فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی واین درس بزرگی برای هر روز ماست!
اسکندر میپرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه... زندگی کرد ومرد؟!
پیرمرد جواب میدهد: وقتی زمان مرگ هریک از اهالی فرا میرسد به کنار بستر او میرویم وخوب میدانیم که واپسین دم حیات پرده هایی از جلوی چشمان آدمی برداشته میشود واو دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!
از او چند سوال میپرسیم:
-چه علمی آموختی؟و چه قدر برای آموختن وقت گذاشتی؟
- برای بهبود معاش وزندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟
و چه قدر وقت برای آن گذاشتی؟
اوکه در حال احتظار قرار گرفته است ،مثلا میگوید : در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر وخوبی کردم همه در جمع مردم واز سر ریا وخودنمایی! ولی یک شب مقداری نان خریدم وبرای همسایه ام که میدانستم گرسنه است ،پنهانی به در خانه اش رفتم وخورجین نان را پشت درنهادم وبرگشتم!
بعد از آنکه آن شخص میمرد مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک میکنیم:
ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد ومرد!
یا ابن علی که هفت ساعت به کسب هنر پرداخته بود:ابن علی هفت ساعت زندگی کرد ومرد!
وابن عباس که برای بهبود معاش مردم تلاش کرده بود:ابن عباس یک ساعت زندگی کررد ومرد!
بدین سان زندگی ما زمانی نام حقیقی به خود میگیرد که بر سه بستر علم وهنر ومردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران وضرر است ونام زندگی بر آن نمیتوان گذاشت!
اسکندر با حیرت شمشیر در نیام میکند و به لشکر دستور میدهد هیچگونه تعدی به مردم نکنند وبه پیرمرد احترام بگذارند وشرمناک ومتحیر از شهر بیرون میروند.
نقل از کتاب: "لطفا گوسفند نباشیم"
این وبلاگ به منظور همفکری و تبادل نظر و اطلاعات علمی و تجربی دانشجویان کاردانی و کارشناسی رشته معماری راه اندازی شده است.